۱۳۸۸ خرداد ۱۰, یکشنبه

باید خریدارم شوی ....(شعر)


باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم
یا عاشق زارم شوی تا عاشق زارت شوم
من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول به دام آرم تو را آنگه گرفتارت شوم

حکایت خدای خر نشناس


مردی ، خری داشت که بسیار پیر و لاغر بود و علوفه زیادی می خورد و کاری هم نمی کرد . در عوض گاوی داشت که بسیار فربه و شیرده بود .یک شب با خدا مناجات کرد و گفت :
« الهی این خر را بکش که من از خرج زیاد او به تنگ آمده ام » .
صبح که شد دید گاوش مرده و الاغش زنده مانده است .
دلش سوخت و رو به آسمان کرد و گفت : « خدایا تو بعد از این همه سال خدایی کردن ، بین خر و گاو فرق نمی گذاری ؟
من مرگ خر را خواستم ، و تو گاو مرا می کشی ؟ » .
شخصی در آنجا حاضر بود . گفت : خدا را شکر کن که دعایت مستجاب نشد . زیرا اگر خداوند می خواست خری را بکشد ، باید ابتدا خودِ تو را می کشت . چرا که اگر خر نبودی ، خودت آن حیوان زبان بسته را رها می کردی و دیگر مرگش را از خدا
طلب نمی کردی .

( ریاض الحکایات ـ ص 170 )

بیسوادان اینده چه کسانی هستند ؟

يک کشتي بود که در آن يک ناخداي جوان و باسواد و يک خدمه پير و بي سواد مشغول به کار بودند.
پيرمرد هر شب بعد از کار به کابين ناخدا ميرفت و به سخنان مرد جوان گوش ميداد. يک شب ناخداي جوان رو به پيرمرد کرد و گفت: آيا زمين شناسي خواندهاي؟
پيرمرد پاسخ داد: نه استاد من هيچ وقت به مدرسه و دانشگاه نرفتهام.
ناخدا: پيرمرد، تو يک چهارم عمرت را از دست دادهاي.
پيرمرد ناراحت و غمگين به اتاق خود بازگشت و با خود در اين فکر بود که مطمئناً ناخدا درست ميگفته و او يک چهارم عمر خود را از دست داده است.
شب بعد باز پيرمرد به اتاق ناخدا رفت.
ناخدا امشب پرسيد: -اي پيرمرد آيا اقيانوس شناسي خواندهاي؟
-اي استاد اقيانوس شناسي چيست؟ من که درسي نخواندهام.
- اي پيرمرد، پس تو نيمي از عمرت را از دست دادهاي.
پيرمرد باز هم غمگين و ناراحت به اتاق خود برگشت و باز در اين فکر بود که مطمئناً ناخدا درست ميگفته و او نيمي از عمر خود را از دست داده است.
در شب سوم پيرمرد به کابين ناخدا رفت و اين بار ناخدا پرسيد:
- آيا از علم هوا شناسي آگاهي داري؟
- استاد، هوا شناسي چيست؟ من که گفتم که هرگز به مدرسه نرفتهام.
- تو دانش زميني را که روي آن زندگي ميکني نميداني، دانش دريايي را که از آن امرار معاش ميکني نخواندهاي! دانش هوايي که هر روز با آن سر و کار داري نخواندهاي! پيرمرد تو سه چهارم عمرت را بر باد دادهاي.
پيرمرد با خود گفت: اين مرد دانشمند ميگويد که من سه چهارم عمرم را از دست دادهام. پس حتماً همينطور است.
باز هم پيرمرد ناراحت و نگران که تنها يک چهارم از عمر او باقي مانده شب را در اتاق خود غصه خورد.
اما صبح ناخدا صداي کوبيدن در اتاق خود را شنيد.
در را باز کرد و پيرمرد در مقابل در نفس زنان پرسيد:
- استاد. آيا از علم شنا شناسي چيزي ميدانيد؟
- شناشناسي؟ منظورت چسيت؟
- ميتوانيد شنا کنيد؟
- نه! من شنا بلد نيستم.
- جناب استاد، شما همه عمرتان را بر باد دادهايد! کشتي به يک صخره برخورد کرده و در حال غرق شدن است. آنهايي که ميتوانند شنا کنند، به ساحل نزديک ميرسند، اما آناني که بلد نيستند غرق ميشوند. خيلي متأسفم استاد. شما حتماً جان خود را از دست خواهيد داد.
عجب اتفاق جالبي بود. مرد جوان چقدر مغرورانه در مورد اون پيرمرد قضاوت ميکرد. ياد يک آيه از انجيل افتادم که اينطور ميگه: اگر فکر ميکنيد که استواريد، بهوش باشيد که نيافتيد!!!!
تمام زندگي مرد مغرور در برابر يک چهارم باقيمانده عمر پيرمرد.
خيلي وقتها هست که ما وقتمون رو صرف آموزش چيزهايي ميکنيم که به نظرمون ميآد خيلي با ارزش هستند و به اونها افتخار ميکنيم و پيش خودمون فکر ميکنيم که ديگه علامه دهر هستيم و زندگيمون رو روي همون آموختهها پايه گذاري ميکنيم. اما زمانيکه با چيزهاي ناشناخته روبرو ميشيم که شيوه حل کردن اونها رو نميدونيم، خودمون رو موجودات ضعيفي ميدونيم.
آلوين تافر در کتاب ((شوک آينده)) اينطور ميگه که: بي سوادان آينده آنهايي نيستند که خواندن و نوشتن بلد نيستند، بلکه کساني هستند که نميتوانند ياد بگيرند.

۱۳۸۸ خرداد ۱, جمعه

داستان حالگیری روبرت و لورا

دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد. پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:

لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم
و باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!!
ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم.
من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست
باعشق : روبرت

دخترجوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد،از همه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد،برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکسها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند،
به این مضمون:

روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم،
لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان .....

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

تو میدونی با کی حرف می زنی ؟

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با آبدارخانه تماس گرفت و فریاد زد : «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»
صدایی از آن طرف پاسخ داد : «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟»
کارمند تازه وارد گفت: «نه»
صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت : «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»
مدیر اجرایی گفت: «نه»
کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت

ماجرای اعضای گروه 99

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛
اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.
بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’
پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،
باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.
به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.
با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛
اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد
و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛
او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند.

مشاهیر در مورد زنان چه می گویند ؟

دختران 2 دسته اند: دسته اول آنهایی که زیبا هستند و فورا ازدواج میکنند و دسته دیگر آنهایی که به دانشگاه میروند (شاو)
**************
زن از این متأثر نمیشود که به او توجه کنید، بلکه تأثر او از این است که به او توجه کنید و بعد از او دور شوید (تواین)
**************
با زنان همانطور که با کودکان سر و کار دارید رفتار کنید ولی همانطور که با ملکه صحبت میکنید با او سخن بگویید (وایلد)
**************
کار زن افراط و تفریط است، اگه دوست بدارد از شدت محبت بی زار میشود و وای به حال زمانی که دشمنی پیدا کند (ولتر)
**************
از دستپخت زن تعریف کن تا در کنار اجاق خود را قربانی کند ( دیل کارنگی)
**************
ازدواج کار خوبی است، ولی بهتر است این کار را انجام ندهید (سامبرست)
**************
زن چون کراوات است، هم مرد را زیبا نگه میدارد هم حلقوم او را می فشارد (ویکتور هوگو)
**************
بوسه مرد علامت عشق و بوسه زن علامت تسلیم اوست (بال زاگ)
**************
در میان جانوران 3 جانور هستند که اکثر اوقات خود را صرف آرایش میکنند گربه-مگس و زن (شارل بوآیه)
**************
در زندگی یک مرد 2 روز ارزش دارد : روزی که با زنی آشنا میشود و روزی که او را به خاک می سپارد (ویکتور هوگو)
**************
نگهبان زن زشتی اوست (مثل عربی)
**************
هرگاه میخواهید از کسی انتقام بگیرید او را به ازدواج ترغیب کنید (برنارد شاو)
**************
راز از هر نوعی بر قلب زنان فشاری غیر قابل تحمل می آورد (پوشکین)
**************
مردها آنچه را که می شنوند از یک گوش وارد و از گوش دیگر خارج می سازند، اما زنان از 2گوش وارد و از دهان خارج می کنند (برنارد شاو)
**************
زن با نگاه خود آتش می افروزد و بیهوده می کوشد تا با اشک خود آنرا خاموش کند (برنارد شاو)
**************
گرانقیمتترین انگشتری های جهان، انگشتری نامزدی است، چون مرد پس از خرید آن تا آخر عمر قسط میدهد (چگورا)
**************
در برخورد با تازه عروس مردها به صورتش نگاه میکنند و خانمها به لباسش (دیکنز)
**************
زنها فقط 2روز می توانند مردها را خوشبخت کنند، روز عروسی و روز مرگ (برنارد شاو)
**************
بهترین سفارش نامه زن، زیبایی اوست که در همانجا قابل قبول است (ارسطو)
**************
زن، وقتی از یک حقیقت دفاع می کند منطقش بسیار ضعیف و قدرت اثباتش بی تأثیر است . ولی اگر همین زن بخواهد از یک دروغ دفاع کند آن وقت کسی را تاب مقاومت در برابر او نیست (گالیله)
**************
زن، شیطانی است کامل تر و شیطان تر (ویکتور هوگو)
**************
اشک، نیرومندترین ماده سیال روی زمین است (داوینچی)
**************
اگر زنی عصبانی شد، یقین کنید که یک کار انجام نشده دارد و چاره اش در این است که به عصبانیت تظاهر کند (دیکنز)
**************
برای زن فقط یک بدبختی و مصیبت وجود دارد و او این است که حس کند کسی اورا دوست ندارد (اعرابی)
**************
اگر تله به دنبال موش برود، زن نجیب هم دنبال مرد (ضرب المثل سوئدی)
**************
مردها را شجاعت به جلو میراند و زنها را حسادت (برنارد شاو)
**************
و در آخر ممکن است که از امواج دریا نجات یابید، ولی از دست زنها خیر

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۹, شنبه

حکایت بختی که بیدار شد

روزي روزگاري نه در زمان هاي دور، در همين حوالي مردي زندگي مي کرد که هميشه از زندگي خود گله مند بود و ادعا ميکرد"بخت با من يار نيست" و تا وقتي بخت من خواب است زندگي من بهبود نمي يابد.
پير خردمندي وي را پند داد تا براي بيدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگري توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلي سرسبز به گرگي رسيد.
گرگ پرسيد:
"اي مرد کجا مي روي؟
"مرد جواب داد:
"مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار کند، زيرا او جادوگري بس تواناست!
"گرگ گفت :
"ميشود از او بپرسي که چرا من هر روز گرفتار سر دردهاي وحشتناک مي شوم؟
"مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه اي وسيع رسيد که دهقاناني بسيار در آن سخت کار مي کردند.
يکي از کشاورزها جلو آمد و گفت :
"اي مرد کجا مي روي ؟
"مرد جواب داد:
"مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار کند، زيرا او جادوگري بس تواناست!
"کشاورز گفت :
"مي شود از او بپرسي که چرا پدرم وصيت کرده است من اين زمين را از دست ندهم زيرا ثروتي بسيار در انتظارم خواهد بود، در صورتي که در اين زمين هيچ گياهي رشد نميکند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگي و بدهکاري است ؟
"مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهري رسيد که مردم آن همگي در هيئت نظاميان بودند و گويا هميشه آماده براي جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسيد :
"اي مرد به کجا مي روي ؟
"مرد جواب داد:
"مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار کند، زيرا او جادوگري بس تواناست!
"شاه گفت :
" آيا مي شود از او بپرسي که چرا من هميشه در وحشت دشمنان بسر مي برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسيار و سربازان شجاع تاکنون در هيچ جنگي پيروز نگرديده ام ؟
"مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد
.پس از راهپيمايي بسيار بالاخره جادوگري را که در پي اش راه ها پيموده بود را يافت و ماجراهاي سفر را برايش تعريف کرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتي نگريست سپس رازها را با وي در ميان گذاشت و گفت :
"از امروز بخت تو بيدار شده است برو و از آن لذت ببر!"و مرد با بختي بيدار باز گشت...
به شاه شهر نظاميان گفت :
"تو رازي داري که وحشت برملا شدنش آزارت مي دهد، با مردم خود يک رنگ نبوده اي، در هيچ جنگي شرکت نمي کني، از جنگيدن هيچ نمي داني، زيرا تو يک زن هستي و چون مردم تو زنان را به پادشاهي نمي شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را مي آزارد.و اما چاره کار تو ازدواج است، تو بايد با مردي ازدواج کني تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردي که در جنگ ها فرماندهي کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد.
"شاه انديشيد و سپس گفت :
"حالا که تو راز مرا و نياز مرا دانستي با من ازدواج کن تا با هم کشوري آباد بسازيم.
"مرد خنده اي کرد و گفت :
"بخت من تازه بيدار شده است، نمي توانم خود را اسير تو نمايم، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم، مي خواهم ببينم چه چيز برايم جفت و جور کرده است!"
و رفت...
به دهقان گفت :
"وصيت پدرت درست بوده است، شما بايد در زير زمين بدنبال ثروت باشي نه بر روي آن، در زير اين زمين گنجي نهفته است، که با وجود آن نه تنها تو که خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زيست.
"کشاورز گفت:
"پس اگر چنين است تو را هم از اين گنج نصيبي است، بيا باهم شريک شويم که نصف اين گنج از آن تو مي باشد.
"مرد خنده اي کرد و گفت :
"بخت من تازه بيدار شده است، نمي توانم خود را اسير گنج نمايم، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم، مي خواهم ببينم چه چيز برايم جفت و جور کرده است!" و رفت...
سپس به گرگ رسيد و تمام ماجرا را برايش تعريف کرد و سپس گفت:
"سردردهاي تو از يکنواختي خوراک است اگر بتواني مغز يک انسان کودن و تهي مغز را بخوري ديگر سر درد نخواهي داشت!
" شما اگر جاي گرگ بوديد چکار مي کرديد ؟ بله. درست است! گرگ هم همان کاري را کرد که شايد شما هم مي کرديد، مرد بيدار بخت قصه ي ما را به جرم غفلت از بخت بيدارش دريد و مغز او را خورد

حکایت انیشتین و راننده اش


انيشتين برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت.
راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انيشتين در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انيشتين سخنرانی کند چرا که انيشتين تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند.
انيشتين قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انيشتين درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند.
در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انيشتين از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!

حکمت پیله برای پروانه

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد .
شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.
ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.
پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محاٿظت کند اما چنین نشد .
در واقع پروانه ناچار شد همه عمررا روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد .
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچمشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۸, جمعه

شیر یا غزال ؟

شیر افریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از کند ترین غزال افریقایی کمی تند تر بدود تا از گرسنگی نمیرد.
وغزال آفریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از تند ترین شیر آفریقایی کمی تند تر بدود تا کشته نشود .
مهم نیست که تو شیر هستی یا غزال مهم این است که فردا را از امروز تند تر بدوی

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۵, سه‌شنبه

دوستی زنانه . دوستی مردانه

دوستی بین زنها

یه زن یه شب به خونه نمیاد.

روز بعد به شوهرش میگه كه من دیشب خونه ء یكی از دوستام خوابیدم.

شوهر به 10 تا از بهترین دوستای زن تلفن میكنه.

هیچ كدوم از اونها اینو تأیید نمیكنند

هیچوقت رو دوستی یه زن حساب نكن!

دوستی بین مردها

یه مرد یه شب به خونه نمیاد.

روز بعد به زنش میگه كه من دیشب خونه ء یكی از دوستام خوابیدم.

زن به 10 تا از بهترین دوستای شوهرش تلفن میكنه.

هشتتا از اونها تأیید میكنند كه شوهر شب گذشته را در خونه ء اونا گذرونده و دو تا از اونا ادعا میكنند كه اون هنوز اونجاست

هیچوقت به حرف مردها اعتـماد نكن!

ماجرای رضا شاه و عسگر گاریچی

یک بار رضاشاه میشنوه که عسکرگاریچی کرایه زیاد میگیره.
خودش رو به شکل یه سرباز درمیاره سرشو میتراشه و میره سوار گاری عسکر میشه بعد سر صحبت وا میکنه و میگه:
چقدر کرایه میگیری؟ میگه: حدس بزن،
رضاشاه میگه: 2 قرون میگیری؟ میگه: برو بالاتر، میگه 4 قرون، میگه برو بالاتر، میگه: یه تومن میگیری؟میگه برو بالاتر میگه: 2 تومن؟ میگه: برو بالاتر، میگه: 5تومن؟! میگه همینجا واستا بزن قدش،
بعد عسکر میگه: خوب آشخور درجت چیه؟ میگه: حدس بزن، میگه: تو سربازی، میگه: برو بالاتر، میگه: تو یه گروهبانی؟ میگه: برو بالاتر، میگه: تو یه استواری؟ میگه: برو بالاتر، میگه: نکنه یه سرهنگی؟ میگه برو بالاتر، میگه: نکنه سرلشگری؟ میگه: برو بالاتر، میگه: نکنه خود رضاشاهی؟! میگه: آره همینجا واستا بزن قدش.
بعد رضاشاه میگه: میبنم که زرد شدی! میگه برو بالاتر، میگه: داری میلرزی؟ میگه برو بالاتر. میگه: عرق هم که کردی! میگه: برو بالاتر، میگه: نکنه به خودت هم ریدی؟! میگه: آره همینجا واستا. بزن قدش!!!

بیچاره مردها

بیچاره مردا :
وقتی بدنیا میان همه حال مامانشونو میپرسن
- وقتی ازدواج میکنن همه میگن چه عروس قشنگی
-وقتی میمیرن همه میگن بیچاره زنش

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

چگونه راحت بخوابیم !

گفتم خوابم نمیبره
دکتره گفت : به مشکلات فکر نکن ؛‌ چشماتو ببند ؛ اونوقت خوابت میبره
اما خودش هم میدونست این حرفا الکیه
دیروز یه پری مهربون اومد و گفت :
حرفای دکتره را بیخیال شو ؛ چشماتو وا کن و فقط به مشکلات فکر کن.
یا دیوونه میشی
یا مشکلات را حل میکنی
یا از فکر کردن به مشکلات خسته میشی
در هر سه صورت خوابت میبره !!!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۱, جمعه

حکایت خدا و گنجشک

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: " مي آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.
" فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست.
" گنجشك گفت:
" لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.
سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:
" ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. " گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت: " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي. " اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.